نگراني از گمشدنِ دادهها و سپردهها توي شلوغيِ دنيا، رنجِ پنهان و جانكاهيست.
آقاي بياباني -مدير ساختمان ما- اين دِلدله و تشويش را خوب حاليش است، لذا اهتمامِ عجيبي دارد به خاطرجمع كردنِ آدم. يك جدول درست كرده و چسبانده توي آسانسور
(ستون عمودي: اساميِ ساكنين محترم، رديفِ افقي: دوازده ماهِ سال) و بهمحضِ اينكه كسي شارژ ماهانهاش را پرداخت ميكند، فوري ميرود جلوي اسمش در همان ماه تيك ميزند. اينكه ميگويم «فوري»، يعني واقعا فوري!
جوري بيمعطلي اعلامِ وصول ميكند كه تصور ميكنم هميشه يك خودكارِ قرمز گرفته دستش، زُل زده به گوشي، تا بهمحضِ رسيدنِ پيامكِ واريزِ شارژ، شلوار پاش كند برود توي آسانسور، جلوي اسمِ طرف تيك بزند. ميخواهد در اولين حضورت توي آسانسور بعد از واريز، ببيني همهچي مرتب است و هيچي از قلم نيفتاده.

ما آدمها پيش و بيش از هرچيزي محتاجِ همين اعلامِ وصوليم. محتاجِ آسودگيِ خيال.
«خاطرجمعي» گمشدهي بزرگِ انسانِ حاضر است. گاهي همهچيز هست، ولي خاطرجمعي نيست. و اين يعني انگار هيچچيز نيست! تشويش و دلدله و آسيمگي، فوبياي پاندميكِ امروز بشر است.
سرعتِ دنيا رفته بالا و تندبادِ اتفاقات بهسختي ميگذارد چيزي روي زمين بماند. حواست نباشد بلندش ميكند، روي هوا ميچرخاندش و معلوم نيست كجا بگذاردش زمين و هركسي طبعاً كلاهِ خودش را سفت گرفته.
ما پيشِ هم خيلي چيزها داريم، يا لااقل چيزهايي.
سادهترينش پول است و گرانمايهترينش: راز. بين اين دوتا هزارتا چيز ديگر هم هست.
دنيا حالا مثلِ «بياباني» زياد لازم دارد، بيشتر از هر زمانِ ديگري؛ آدمهايي كه بلد باشند خاطرجمعي بدهند.
آدمهايي كه هروقت ميروي توي آسانسور، ببيني آخرين سپردههات را تيك زدهاند، كه يعني «رسيد»، يعني «خاطرت جمع»٬ يعني «هيچي پيش من گم نميشود» و «همهچي مرتب است».